December 19, 2008

معتقدان به مذهب یا ترسویند ویا طمع کار ویا ملغمه ای از هردوی آنها. (زیگموندفروید)

دسته بندی: اسلام شناسی — برچسب‌ها: , , – خُسن آقا @ 9:08 am

نوشته: Ahmed93uk at gmail dot com
بخش چهارم
برای مطالعه بخشهای قبلی به اینجا مراجعه کنید

با آگاهی از نقش دین در حکومت، مدعی شکل دیگری از حکومت مذهب بر ایرانند. کسانی که تصور میکنند حکومت اسلامی ربطی به خمینی ایسم نداردو استقرار اسلام راستین یا جمهوری دموکراتیک اسلامی رامژده میدهند، بی تردید، آزمایش خونین تر و هولناک تری را برای ما ملت بی خبر از تاریخمان و بی حوصله، طماع وعافیت جو تدارک می بینند. و این همان غفلتی است که مهندس بازرگان و یارانش در نهضت آزادی و دولت موقت ، یا بقول خودشان ملی مذهبی هایی که به عنوان تکلیف شرعی! صلاحیت و منزلت سیاسی و اجتماعی و اخلاقی خود را وسیله استقرار و تحکیم استبداد خمینی و باند ملایان همراهش قراردادند، هرگز قابل بخشایش نیست. بعضی از ایشان می خواهند اسلام را در ایران دموکراتیزه کنند و به راه راست بکشانند. بعضی هم مانند دکتر لوتر ایران! دکتر عبدالکریم سروش از آزادی، دموکراسی و تحمل دگر اندیشان در اسلام راستین دم میزنند((تئوری قبض و بسط شریعت)) سردمدار بیشتر شناخته شده امروزهای این جریان اقای سید محمد خاتمی رئیس جمهور قبلی است.اینان غافل از اینکه چنین مذهبی هر نوع کجی از اصولش را با شمشیر کج(عربی) علی و یا عمر راست خواهد کرد، و این موضوع را در تاریخ 1400،ساله اش به خوبی ثابت کرده است.((بر طبق نصوص صریح برخی از آیات قران))در مطالعه آثار آقای دکتر عبدلکریم سروش میتوان به این نتیجه رسید که ایشان هم چنان می کوشد ثابت کند، که نه تنها سیاست و دین دو مقوله تفکیک ناپذیرند، بلکه حکومت اسلامی جامه ای است که بر قامت جامعه ایران دوخته شده است. او در رابطه میان دین و سیاست ….. اظهار عقیده میکند که اصولا رابطه بین دین و سیاست یک رابطه جبری است. اندیشه های آقای سروش و همفکران به اصطلاح روشنفکران انقلابی ایشان، همان تشیع علوی و اسلام نبوی دکتر شریعتی و مجاهدین خلق است. با این تازگی که پس از تجربه خونین نزدیک به بیست وهفت ساله حکومت جمهوری اسلامی، آقایان با اندکی تاخیر((فقط 27،سال)) اینک با احتیاط و شرمندگی از جدائی دین و سیاست و اینکه دین یک مسئله قلبی، فردی است سخن میگویند. ولیکن باید توجه داشت که موضع گیری این چنانی آقایان اساسا برای حفظ و نجات اسلام است نه برای استقرار آزادی و دموکراسی در ایران،متفکران و تئوریسین هایی مانند: امثال آقایان سروش و کدیور،یزدی، مهاجرانی …………… اگر بخواهند روزی بین اسلام و آزادی یکی را انتخاب کنند،آن یکی حتما اسلام خواهد بود نه آزادی.
اینگونه است که ما بی آنکه از تاریخمان تصویر دقیقی داشته باشیم جای علت و معلول را عوضی میگیریم و بی آن که چرایی و چگونگی نازائی کشور را علی رغم این همه فداکاری بررسی کنیم، به بحث پیرامون شکل ها می پیردازیم. به نظر من تاریخ ما چشمه ای است که از میانه راه زهر آگین شده است. باید آب باریکه دشمن را کور کرد! باید فساد و بی هویتی را از تاریخ شست، تا بتوان راهی بسوی مدنیت، تمدن، تبادل فرهنگ ها، تحمل دگراندیشان،تسامح و تساهل بازکرد.اساس ناتوانی ما نا آگاهی از تاریخ است. متاسفانه بسیاری از مورخان مابه دلیل شیعه زدگی یا ترس ها شان نتوانسته اند یا نخواسته اند، چهره واقعی تاریخ را به نمایش بگذارند.
شمه ای از ناگفته های تاریخ یا لااقل کمتر گفته شده های تاریخ را در چند سطر برای درک بهتر گفته های پیشتر ویا آینده . حال ببینیم مذهب شیعه پس ازقریب به هزار سال تسلط تسنن چگونه بر ایران تسلط یافت؟!. شاه اسماعیل صفوی که در اویل قرن دهم هجری قمری توانست حکومت شیعیان صفوی را در ایران اعلام کند، با اینکه تقریبا تمام ایرانیان از حمله اعراب به این سو سنی مذهب بودند، با کشتار هایی گسترده و وحشیانه، اینان را واداشت یا قتل عام شوند،یا به فرقه شیعه گردن نهند.

شاه اسماعیل جمله ((حی العلی خیرالعمل )) و نام امامان شیعه را به اذان و شهادتین افزود.((سب و لعن خلفای راشدین)) را باب کرد و………….. خیلی از کارهایی که ما ایرانیان شیعه امروز انجام میدهیم، در واقع بدعت اسماعیل صفوی است که حتی به مادر خودش هم رحم نکرد و دستور داد اورا سر بریدند. در کتاب تاریخ ادبیات ایران از صفویه تا مشروطیت نوشته ادوارد براون ترجمه غلامرضا رشید یاسمی میخوانیم که: شاه اسماعیل ((امر کرد که خطیبان شهادت خاص شیعه، یعنی((اشهدان علی ولی الله )) و ((حی العلی خیرالعمل)) را در اذان و اقامه وارد کنند، این اقدام شاه اسماعیل تمام مردم و حتی برخی علمای شیعه تبریز را نگران ساخت ، چنان که یک شب پیش از تاجگذاری شاه نزد وی رفتند و گفتند : قربانت شویم دویست،سیصد هزار خلق که در تبریز است چهار دانگ آن همه سنی اندو از زمان حضرات تا حال این خطبه را کس در تبریز برملا نخوانده، میترسیم مردم بگویند که پادشاه شیعه نمیخواهیم و نعوذبالله اگر رعیت برگردند چه تدارک در این باب میتوان کرد؟ پادشاه فرمودند که مرا به این کاربازداشته اند،وخدای عالم و حضرات ائمه معصومین همراه منند، و من از هیچکس باک ندارم. به توفیق الله تعالی اگر رعیت حرفی بگوید، شمشیر میکشم و یک کس زنده نمیگذارم. کاترینوزینو سفیر ونیز در ایران در خاطرات خود میگوید،((صفویه میکوشند از حسن توجه توده های مردم آذربایجان، ایران، آسیای صغیر، یعنی پیشه وران ، روستائیان و فقیر ترین قشر چادر نشینان به مذهب شیعه استفاده کنندو در دادن وعده های عوام فریبانه بدانان به هیچ وجه دریغ نمیکنند.)) بی دلیل نیست که اعمال شاه اسماعیل صفوی در راستای تفرقه افکنی و به راه انداختن جنگهای وحشیانه مذهبی بین شیعیان و سنیان از سوی تاریخ نگاران واقع بین نوعی فاشیسم ارزیابی شده است. اما اگر قرار باشد که ترکتازی و اعمال وحشیانه این اولین شاه شیعه صفوی را در چگونگی و میزان کشتار دگر اندیشان را بیان کنم. به کتابی چند صد صفحه ای نیاز دارم. اما دو فصل مشترک را بین شاه اسماعیل صفوی و ((شاه آخوند )) های حاکم فعلی نمیتوانم نادیده بگیرم و آن هم فاشیسم مذهبی، جنسی، قومی و همچنین بی پروایی هردوی ایشان در کشتار دگر اندیشان است. این وجوه مشترک هم بی تردید ناشی از وجه اشتراکی اساسی تر و اصولی تر است، ارتباط غیر معقول این متولیان مذهب با خدا و متافیزیک بوده و هست.
در نوشته ای بنام نقش وعاظ در اسلام بقلم دکتر علی الهوردی آمده، منصور خلیفه عباسی خطاب به مردم چنین گفت: (( ای مردم من درزمین مظهر قدرت الله هستم و به مشیت و اراده ی او رفتار میکنم. به اذن او اعطا مینمایم ، زیرا الله مرا قفل مال خود قرار داده است.)) و یا در کتاب اسلام در ایران نوشته پطروشفسکی می بینیم : ((فضل الله بن روزبهان خاطر نشان می کند که …….. شیخ جنید را ((الله)) و فرزند او حیدر (پدر شاه اسماعیل صفوی) را (( ابن الله )) خواندند.)) ویا در جائی دیگر از قول یک ونیزی که مدتی در ایران دوران صفویه بسربرده می خوانیم که: (( این صوفی را رعایایش چنان ستایشش می کنند که پنداری خدا بر روی زمین است……. در سرتاسر ایران نام خدا فراموش شده و همه جا نام اسماعیل بر زبان جاری است.)) و یا در کتاب زندگی نامه نادر جلد اول نوشته دکتر ناصر انقطاع می خوانیم که : (( شاه اسماعیل بنیان گذار سلسه صفویه[مرشد کامل] یک گروه زنده خواران [چگنی] در دربار داشته که زیر نظر نسقچی باشی شاه انجام وظیفه می کردند و ماموریت داشتند که به محض اشاره وی گوشت بدن شخص خاطی را به دندان قطعه قطعه کرده و و همانطور خام بخورند. و این رسم تا پایان صفویه بر قرار بود.)).

بنا بر این برای ما که در ابتدای هزاره سوم زندگی می کنیم نباید زیاد عجیب باشد که وارثان شاه اسماعیل صفوی، (حکومت اسلامی ایران) خود را ولی مطلقه و صاحبان جان، مال، ناموس و همه چیز مردم تلقی می کنندو بی پروا به قتل و غارت و چپاول مردم میپردازند. این آپارتاید مذهبی که در شخص شاه اسماعیل صفوی به اوج خود رسید و در شاه عباس صفوی به شیوه های نوینی بالید و چهارصد سال بعد (امروز ) به شیوه هایی بسیار بسیار پیچیده تر و متکامل و تکنیکی تر ارتقا یافته است، بخوبی نشان دهنده چگونگی گرویدن اجباری ایرانیان به تشیع ، به ضرب شمشیر و قتل عام و غارت است. این را هم در تاریخ اجتماعی ایران جلد دوم نوشته مرتضی راوندی میخوانیم که: ((هنگام انتقال ارمنیان از جلفابه اصفهان، از پانزده هزار خانوار فقط سه هزار خانوار به اصفهان رسیدند و باقی در راه بر اثر گرسنگی و بیماری و حملات ایلات چادر نشین تلف شدند…….. یک هدف دیگر این اقدام [کوچاندن ارامنه از جلفا به اصفهان ] فرو نشاندن پایداری مردم نواحی غیر مسلمان کشور صفوی و تضعیف آن سرزمین ها بود.)) تفکر در همین برش تاریخی کافی است تا واقعیت عصر شاه عباس کبیر! را با چهره ای کاملا متفاوت به نمایش بگذارد (( چندی پیش تلویزیون جمهوری اسلامی سریالی در مورد صفویه و به زعم سازندگانش خدمات آنان به علم و خزعبلات گویی ملا صدرا و غیره …..نشان داد.))پرسیدنی است؟: ارامنه که به فرمان شاه عباس این راه را میپیمودند……با کدام حملات روبرو بودند که از هر پنج نفر تنها یک نفر جان سالم بدر برد؟ از گرسنگی و بیماری که بگذریم کدام ایلات چادر نشین در این مسیر عامل چنین حملاتی بوده اند؟ …….. عجیب تر اینکه همه تاریخ نگاران یک صدا آرامش و امنیت این دوران را ستوده اند. باز هم در همین کتاب میخوانیم که شاه عباس ….. از اغاز حکومت به مساله امنیت و آرامش توجه کرده و در راه برانداختن راهزنان سعی فراوان نمود. بنا بر این امنیتی که تاریخ نگاران شیعه زده مابرای دوران حکومت شاه عباس کبیر!برشمرده اند نه تنها امنیت نبوده که یکی از همان شیوه های همیشگی قومی مهاجم بود که زیر لوای مذهب، ایران را درگیر بزرگترین و هولناک ترین جنگهای مذهبی کرد که تا کنون نیز از آن رهائی نیافته ایم. رفتار با دگر اندیشانی مثل ارامنه که برای نابود کردن منطقه زندگیشان و استفاده از هنرمندانشان، برای به اصطلاح سازندگی ایران، در پیش گرفته شد، تنها یکی از شیوه های ثبت شده در تاریخ ایران است که جدول مختصات رفتار این سلطان شیعه و دیگر شاهان صفوی را به نمایش می گذارد. به همین دلیل است که باید پوسته های دروغین تاریخ نگاری را کنار زد و تصویری واقعی از این شاهان شیعه و جنایتکار به نمایش گذاشت. در تاریخ ایران از دوران باستان تا سده هجدهم میخوانیم که: در سال 1014 هجری قمری قریب به 70 هزار نفر ارمنی و آذربایجانی از ناحیه نخجوان به داخل ایران تبعید شدند که اکثر آنان در میان راه جان سپردند. این تبعید به اصطلاح (( بویوک سورگون )) یعنی تبعید بزرگ بود. ویا در کتاب نقش وعاظ در اسلام می بینیم که: (( سلاطین صفوی با سلاطین عثمانی یک اختلاف اساسی در رفتار نداشتند. همه خدارا می پرستیدند و بنده گان خدارا می پیچاندند. فرق میان آنان جز یک فرق ظاهری نبود. هر دو سلسه، همت خود را صرف ساختن مساجد و تزئین دیوارها و زر اندود کردن گلدسته های آنها نمودند، اما از عدالت اجتماعی خبر و اثری نبود. چون در اسلام ازاین خبر ها نبوده و نیست،در آیات متعددی از قران در مورد نحوه رفتار با برده گان صحبت شده و این نشان دهنده پذیرش بردگی در اسلام است و در مورد برده هم سخن از عدالت اجتماعی گفتن بنظر کمی مضحک بنظر می آید. با این چند نمونه تاریخی به سادگی میتوان بر تمام دروغهای مورخین شیعه زده در مورد امنیت و سازندگی دوران[[شکوفای]] شاه عباسی وامنیت کاذب شاهان صفوی خط بطلان کشید.
شاه عباس اول سلطانی مستبد،هوسباز،بدگمان وبیرحم بود. وی امر کرد تا صفی میرزا فرزند ارشد خود را که جوانی لایق و مستعد بود بکشند، زیرا از وجهه روز افزون او بیمناک شده بود. مدتی بعد دو پسر خویش را کور کرد، ولی پسر چهارم بموقع درگذشت. شاه عباس که همه پسران خود را از دست داده بود، سریر سلطنت را به نوه ی خود شاه صفی اول که کودکی بی استعداد بود سپرد. از آن زمان در میان صفویه رسم شد که جوانان خانواده ی خویش را در حرم پرورش دهند و از مردم دور نگاه دارند، و ناز پرورده و بی اراده بار آورندتا خطری از وجود ایشان متوجه سلطان وقت نگردد، ودر صورت کوچکترین بد گمانی دیدگان ایشان را میل می کشیدند و نابینایشان میکردند.
سرجان ملکم می نویسد: ((شاهزاده ای که هرگز اجازه نداشت زندان خود(حرمسرا) را تا وقت جلوس به تخت ترک کند، احتمالا زن صفت و بی کفایت می شد.)) فکر میکنم برای درک و فهم نقش پدر و بنیانگزار حکومت شیعی صفوی و اولین حکومت اسلامی شیعه در ایران کافی باشد، برای ما که در ایران این بیست و شش و هفت سال را با گوشت و پوستمان لمس کرده ایم و نقش دین در حکومت جمهوری اسلامی را پیش چشم داریم ، درک رفتار پدر عقیدتی خمینی ، بنیانگزار، موسس و مخترع مذهب شیعه در ایران نباید چندان دور از ذهن باشد. برای به دست دادن نمونه ای از رفتار روح الله خمینی رهبر اصلی حکومت شیعه در ایران و تطبیق آن با تاریخ دوران صفویه، قسمتی از کتاب [چهره ها و گفته ها] را که به بیان چگونگی کشتار زندانیان سیاسی پس از آتش بس 1367 پرداخته است، نقل می کنم.
(( در سال 1367 وقتی حکم محاکمه مجدد زندانیان سر موضع را از خمینی گرفتند، سه حاکم شرع برای اینکار در نظر گرفته شدند. یکی از این سه قاضی شرع،حجت الاسلام رازینی که هم اکنون یکی از اعضاء دیوان عالی کشور می باشدبود، دونفر دیگر یکی حجت السلام رئیسی همکار فعلی او باز هم در دیوان عالی و دیگری حجت السلام نیری بود که اکنون بر سر گنج قارون کمیته امداد امام خمینی نشسته است، او نماینده آقای حبیب اله عسگراولادی مسلمان در این بنیاد است، یعنی عسگراولادی نماینده ولی فقیه در این کمیته و نیری هم نماینده او.
این سه نفر پس از دریافت حکم اعدام زندانیان سر موضع از خمینی، با هلی کوپتر روی زندان ها پرواز کردندو در عرض دو هفته چند هزار زندانی سیاسی را کشتند. محاکمه ای در کار نبود. سرموضع و غیر سرموضع هم مطرح نبود! تنها با این حکم خمینی، دست به قتل عام زدند. بعضی زندانیان جان بدر برده برای من تعریف کرده اندکه در زیرزمین های زندان اوین و شوفاژ خانه بزرگ زندان اوین به لوله های آبگرم طناب وصل کردندو هرشب ده ها نفر را در این شوفاژ خانه بدار کشیدند. رازینی با موافقت اسداله لاجوردی صد ها نفر را در یک ساختمان متروکه، در یکی از قسمتهای متروکه زندان اوین که قرار بود خرابش بکنند جمع کرد و کشت. حدود دویست زندانی را در این ساختمان که درز پنجره هایش را پیشتر با سیمان تیغه کشیده بودند جمع کردند. ابتدا چند کپسول بزرگ گاز مایع را که شیر های کنترلشان را شکسته بودند برای خفه کردن زندانیان به داخل ساختمان انداختند. نیم ساعت بعد ساختمان را که از قبل مین گذاری شده بود، منفجر کردند و همه این دویست زندانی را زیر آوار دفن کردند……….))
این فقط گوشه ای از وحدت عمل این دونفر، یکی بعنوان بنیانگزار مذهب شیعه در ایران و دیگری به عنوان بنیانگزار جمهوری اسلامی ، کافی است تا نشان دهد که این وحدت عمل تنها به دلیل وحدت در اندیشه و پایگاه فکری ایشان، هم شکل و همسان است. فهم دلیل آنهم آسان است. اسلام اساسا آمده است تا مردم جهان را که به ادیان دیگری باور دارندو تا قبل از ظهور اسلام، پیامران و باورهای دیگری داشته اند، به ضرب شمشیر به دین اسلام [مشرف] کند. ویل دورانت در تاریخ تمدن اسلامی[ترجمه ابوالقاسم پاینده] مینویسد: ((ابوبکر…. [میگفت] …… به کسانی خواهید گذشت که در صومعه هاگوشه گرفته اند، آنهارا به گوشه گیری شان واگذارید، اما سایر مردم را وادار کنید تا مسلمان شوندیا به ما جزیه بدهند………. به نام خدا حرکت کنید.))
راوندی می نویسد: ((اعراب مردم را میان اسلام، جزیه و شمشیر مخیرکردند.))

December 12, 2008

معتقدان به مذهب یا ترسویند ویا طمع کار ویا ملغمه ای از هردوی آنها. (زیگموندفروید)

دسته بندی: اسلام شناسی — برچسب‌ها: , , – خُسن آقا @ 12:05 pm

نوشته: Ahmed93uk at gmail dot com
بخش سوم
برای مطالعه بخشهای قبلی به اینجا مراجعه کنید

مصیبتهای فرهنگی تاریخی
میگویند ملتی که تاریخش را نشناسد، آنرا تکرار خواهد کرد. راست میگویند. در این نشناختن است که گاه برخی مجبور میشوند، پشت دیوار فرهنگ، خاک پرستی، و ناسیونالیستی،کور و مزاحم سنگر بگیرند. شاید بتوانند از هویت و فرهنگ ایرانی ـ در برابر حمله اعراب یا دیگران دفاع کنند. اگر تاریخ را بشناسیم و بدانیم که ایرانیان اولین ملتی بودندکه پیش از دیگرملتهای صاحب تاریخ، بیانیه جهانی حقوق بشر را در 2500، سال پیش از این تدوین کرده اند، و از اصول اساسی وبدیهی این مانیفست، تحمل دگراندیشان و برابری حقوق همه انسانها فارغ از هر دین، آئین و نژاد و مذهبی است.
به حکومت رسیدن چند باره حاکمان اسلامی و برقرار شدن دومین حکومت رسمی مذهب شیعه در ایران پس از تسلط صفویه، بهای گرانی است که ملت مابه دلیل نشناختن تاریخ کشورش میپردازد. تعریف سنتی رهبر شیعه و حاکمان فعلی ایران از مردم ((امت)) است. امت هم به خبر، آگاهی، علم و دانش نیاز ندارد.رساله اورا بس است.((در بخشی ازاین نوشتار به بازبینی خواهم پرداخت)) اگر این امت دریچه ای بسوی روشنائی و آگاهی اش باز شود. بی تردید دکان دین فروشی این رهبران تخته خواهد شد.
وقتی یک ملت را ((امت)) تعریف کردیم، این ملت در رابطه ای یک طرفه با امام تعریف میشود. امام هم یعنی رهبر، پیشوا، پیشتاز، ولی، ولی الامر، ولی فقیه، زعیم، و دیگر مفاهیمی که این رابط یکطرفه را تبیین میکند. در فرهنگ لغت هریک ازاین کلمات مفهومی را حمل میکنند که در نهایت و به محترمانه ترین شکلش همان تعریف سنتی شبان و چوپان را به ذهن متبادر میکند.به بیانی دیگر حاکمان مذهبی ایران، برای خودشان این مسئولیت را قائل هستند که((گوسفندان)) را به چرا ببرند، راه نشانشان بدهند، شیوه وزمان جفتگیری را برایشان برنامه ریزی کنند.((حلیته المتقین)) زمانش که رسید شیر، پوست، پشم، چرم، دل وجگر و بقیه بخش تنشان را به مصرف برسانند. هرشب هم به آغل هدایتشان کنند تابخوابند وبرای برنامه از پیش تعیین شده فردا آماده باشند.امااگرروزی گوسفندی بگویدکه من از این رهبر((چوپان))که برای من تعیین کرده اید خوشم نمی آید، فریاد وااسلاما و وامسلمانا بلند میشود و کارد سلاخی چوپان است که گلوی لطیف گوسفند معترض(آگاه)را خواهد درید و به قربانگاه همه معترضین تاریخ خواهد فرستاد.از آن سو هر گله تعدادی هم سگ گله((پاسدار)) دارد که به دلیل سرسپردگی و اطاعت محض از رهبر به هر گوسفندی که چنین خیالات واهی را در سر بپروراند و مثلا بخواهد از گله جدا شود، پارس کرده((رهبری)) را متوجه وضع غیر عادی! مقلد میکند، که آن هم وضعش معلوم است گلوی لطیف گوسفندو کارد سلاخی چوپان.
در فلسفه سیاسی دکتر علی شریعتی، مرتضی مطهری، آیت الله خمینی، و مجاهدین خلق، وجود یک رهبر دینی در راس حکومت لازم وضروری است، این ضرورت ناشی از طفولیت فکری جامعه است و لذاسرپرستی یا((ولایت))جامعه((امت))توسط امام یارهبر، امری طبیعی و مسلم است. در واقع بقول آقای مسعود رجوی: آگاهی پیشتاز (رهبر)به او ولایتی در جامعه اعطا میکند که سراسر جامعه را در بر میگیردو در برابر آن، افراد جامعه مکلف به اطاعت و گردن نهادن هستند. یا بقول دکتر علی شریعتی در کتاب امت و امامت اگر کسی رهبر یا امام خودش را نشناسد، بمانند گوسفندی است که چوپانش را گم کرده است.

به همین دلیل وقتی مردم کشوری توسط روشنفکران ایدئولوژیکش گوسفند تعریف میشوند، سرنوشتی بهتر ازاین که گرفتارش هستند،نخواهندداشت. در این تعریف ویژه از موضوع انسان((گوسفند،عوام کالانعام، سفیه، رعیت، …)) دیگر چه انتظاری میتوان از ملت داشت؟ آیا واقعی است، اگر منتظر باشیم که ملت بی آن که امکان آموزش و پژوهش داشته باشد و بی آنکه رهبری مذهب، امکان هر نوع دگراندیشی اش را به رسمیت بشناسد، به چیزی بیشتر از این که هست دست یابد؟ اما اگر زاویه دید به موضوع را اندکی عوض کرده، زمینه های چنین پس رفتی را بررسی کنیم، خواهیم دید که همین امت (گوسفند ) تنها چند صباحی قبل از حمله اعراب اسلام زده به ایران چه فرهنگ پرباری داشته است و اتفاقا دلیل ضدیت هیستریک متولیان اسلام هم با این ملت و دیگر ملتهای با فرهنگ نظیر مصر، نیز همین بوده است.طبق گفته آقای مرتضی راوندی در جلد دوم کتاب تاریخ اجتماعی ایران ((یکی از آثار شوم وبسیار زیان بخش حمله اعراب به ایران محو آثارعلمی و ادبی این مرزوبوم بود، اعراب جاهل کلیه کتب علمی و ادبی را به عنوان آثار یادگار کفرو زندقه از بین بردند.سعد وقاص پس از تسخیر فارس و فتح مدائن و دست یافتن به کتابخانه ها و منابع فرهنگی ایران از عمر خلیفه وقت کسب تکلیف کرد. وی نوشت ….. کتابها را در آب بریزند، زیرا که اگر در آنها راهنمائی باشد، با هدایت خدا از آن بی نیازیم. و اگر متضمن گمراهی است، وجود آنها لازم نیست. کتاب خدا برای ما کافی است.)) پس از وصول این دستور سعدوقاص و دیگران حاصل صدها سال مطالعه و تحقیق ملل شرق نزدیک را به دست آب و آتش سپردند. اندک اندک مردم ایران فهمیدند که حمله اعراب دستبرد ساده ای به منظور غارت نبوده بلکه جدی تر از آن است. این است که ما در راستای روش هیشگی رهبران مذهبی حاکم بر کشورمان که آگاهی را مخل استمرار حکومتشان میدانند یا همیشه از تاریخمان بی خبر نگاه داشته شده ایم یا تاریخ را از دیدگاه کاتبین اسلام زده آموخته ایم، و به جای اینکه با آموختن تاریخ، دلیل نازا بودن جامعه مان را بشناسیم، همیشه در خط مقدم مبارزات آزادیخواهانه های ملتمان، مسلمانانی انقلابی و افراطی کشف کرده ایم! برای درک بهتر مطلب به کتب درسی تاریخ در زمان قبل از انقلاب 57، مراجعه کنید، ملاحظه خواهید کرد که امثال آقایان بهشتی و باهنر وغلامعلی حداد عادل نویسنده گان و یا حداقل زیر نظر آنان بوده است.
مساله دیگری را که باید اضافه کنم نامیدن بسیاری از جنبشهای اجتماعی و فرقه های ضد اسلامی مانند قرمطیان، سرخ جامگان (بابک خرمدین)، سیاه جامگان(ابومسلم)، و مشعشعیان، به عنوان غلاه شیعه یا مسلمانان افراطی است، در حالی که برای انتساب این جنبش ها به شیعه ابتدا باید دید که اصول اساسی و اولیه اسلام و شیعه چیست؟
در همه متون تاریخی آمده است که مثلا سید محمد مشعشع در نجف، بارگاه حضرت علی را ویران کرد و پیروان او چوب ضریح آن حضرت را به عنوان هیزم زیر اجاق سوزاندند… ویا قرمطیان به خانه کعبه حمله کرده و مراسم حج را تعطیل کردندوجواهرات واشیاقیمتی خانه خدا را به غنیمت بردند.آنان به نماز،روزه، ودیگر اصول و عبادات اسلامی اعتقادی نداشتند، به طوری که در قلمرو خود هرچه قران و تورات و انجیل بود، همه را به صحرا بردند و آتش زدند. بنظر قرمطیان سه نفر مردم جهان را گمراه کردند: اول شبانی((حضرت موسی))دوم طبیبی ((حضرت عیسی )) سوم شتربانی ((حضرت محمد )) ….. خوب کجای این عقاید و اقدامات، اسلامی و خصوصا شیعی است؟ اما علی میرفطروس محقق و منتقد اسلامی شیعی …. مینویسد: حلاج دلقی پوشیده داشت که بیست سال از تن بیرون نکرده بود ـ و گزنده ای (شپش) بسیار در وی افتاده بود. یکی از آن را وزن کردند، نیم دانگ (مثقال) وزن داشت…………… ویا در کتاب اسلام در ایران نوشته پطروشفسکی و ترجمه کریم کشاورز میخوانیم که در هشتم ذیحجه سال 317، هجری در روز زیارت حج قرمطیان ناگهان به مکه حمله کرده ، شهر را متصرف شدند و غارت کردند….. به این هم اکتفا نکرده بیشتر از تشریفات مذهبی سنیان را رد کردندوزیارت کعبه رابت پرستی میشمردند، آن مکان مقدس اسلامی را غارت کرده و حجرالاسود(بت الله) مشهور رااز دیوار کنده و به دو نیم کردند و با خود به لحسا (بحرین) بردند. وتکه ای از آنرا در وسط چاه موال آویزان کردند. و فقط پس از بیست سال براثر وساطت خلیفه فاطمی حجرالاسود(الله) را به مکه باز گرداندند. در این مقایسه ظریف بخوبی میتوان دید که چگونه محققین شیعی نه تنها بزرگان تاریخ مارا مسخ، بی هویت و بی ارزش کرده اند که همین ارزشها را که در ضمیر پنهان ملت ماجایی تاریخی دارد،مال خودشان میکنند. به تعریف اینها، ارزش تاریخی حلاج این نیست، که با دریافت رایج و فریب دین سازان حاکم از انسان مخالف است. بلکه این است که بیست سال حمام نرفته است و گزنده های تنش بیش از نیم دانگ وزن داشته. و حلاج آنقدر بی آزار است که حتا شپش ها را از تنش نمیشوید، برا ی ما میخواهند بگویند: اتهاماتی که به حلاج زده میشود، که به خانه کعبه حمله کرده، مراسم حج را بت پرستی نامیده، و خرافات مذهبی را به سخره گرفته است، درست نیست. و حلاج از آزار شپش هم در تن زخمی اش ابا داشته، و با کشف ارزشهایی کاملا شیعی در امثال حلاج،ایشان را ابتر و غیر قابل الگو برداری میکنند.
این است که تاریخ راباید بارهاو بارها نوشت، بی هراس از تیغ آخته ی ((سلمان رشدی کشان حاکم)) باید همه زوایای تاریک تاریخ را ، برای تکرار نکردن وارسید! راه دیگری نیست، پیشرفت شتابان جهان امروز به انسان میگوید دیگردوران تکرارتاریخ سررسیده است. ما اگر در تاریخ نویسی فقط به چند نفر ((محقق بیغرض )) بسنده کنیم، این برجستگان هم در گرداب جنایات هولناک و مستمر((دین در حکومت)) و ((کشف شیوه های نوین استمرار حکومت مذهب بر جامعه)) محو و کمرنگ خواهند شد. هنوز سالها و قرنها کار نکرده و حرف نانوشته روی زمین مانده است. اگر دقیق بگویم باید عرض کنم،برای اینکه همچنان و هنوز هم چندین و چند لشکر مسلح به مذهب شیعه با رنگ آمیزی های متنوع، پشت دروازه های فرهنگی، سیاسی،اجتماعی،ماملت در آب نمک خیسانده داریم که منتظرند آنچه که اعراب،ترکهای صفوی و
حاکمان فعلی ناتمام گذاشته اند، تمام کنند،و مارا تاسطح((سطح فکر))خودشان که همانا فرم های دیگرحکومت طالبان افغانستان است، پائین کشیده، از گردونه تمدن و پیشرفت جهانی به بیرون پرتاب کنند. همچنان که طالبان در همدستی آشکارو نهان با استالینیسم حاکم قبلی بر سر افغانستان آورد. از منتظران خیمه زده پشت دروازه، که برای برپا کردن انواع دیگر حکومت شیعه در ایران خیز برداشته اند. خشن ترین و پولدارترین شان مجاهدین مسعودرجوی است و بعد هم به ترتیب اجرای نقش، هوداران دکتر شریعتی، مدعیان جنبش نوزائی دینی، بخشی از جدا شدگان مجاهدین که خود را هم چنان به اصول چهل سال پیش مجاهدین، مسلح و وفادار میدانند،جنبش مسلمانان مبارز گروه دکتر پیمان، مهندس عزت اله سحابی و گروه نهضت آزادی مرحوم مهندس بازرگان و دکتر یزدی، طرفداران جاما گروه مرحوم دکتر سامی((قاتل ایشان هم اکنون رئیس جمهوراست))، طرفداران لطف الله میثمی و خیل عظیم دیگر که آب ندیده اند وگرنه شناگران قابلی اند و خرده مدعیانی که از وطن گریخته باشند، و چه هم چنان زیر عبای ملایان جاخوش کرده باشند، مانند: کدیور وامثال دکترعبدالکریم سروش،…………………………..

ادامه دارد…
بخش چهارم